|
|
ساعت
| |
|
بسان مرغكي آواره اي غم به دشت سينه ي من پرگشودي بگو اي غم سرايي جز دل من چنين مخروبه آيا ديده بودي مرا اي غم كه بي تو اين دل من چو فانوسي شكسته صوتو كورم مرا بي همزبان مگذار مگذر كه با شادي رهم بس دور دور است از عشق بگم که ..................؟؟!!!!!!! بگو گفتم يا نگفتم مگه بت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره ديگه جون نداره دستام آخر قصه رسيده عطر تومثل نفس بود واسه اين نفس بريده بگو گفتم يا نگفتم .... سلام امروز روز تولدمه زياد احساس خوبي ندارم فكر مي كنم هيچ چيز و هيچ كس خوشحالم نمي كنه همه چي عادي شده واسم ولي من هستم ! فقط خداكنه كه دوباره خسته نشم ...
مرویم پیر می شویم و میمانیم ودر حسرت روزهای تلخ گذشته آه که چه شیرین میمیریم
بعد از مدتها اومدم به یک بیماری مبتلا شدم که بهش میگن..... نه شاید اشتباه میگن. من افسرده نیستم من یه کم خسته شدم. می خوام برم می خوام که زندگی کنم اگه اوونا بزارن..... عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم کلی پریشونت شدم اما بازم نیومدی قهوه فنجونت شدم شمع توشمعدونت شدم خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی همیشه ممنونت شدم بره چوپونت شدم خاک بیابونت شدم اما بازم نیومدی شعرهای ارزونت شدم عمری غزل خونت شدم تسلیم قانونت شدم اما بازم نیومدی نزدیکتراز جونت شدم رگ شدم خونت شدم اما بازم نیومدی خادم و دربونت شدم اسیر زندونت شدم گلاب کاشونت شدم اما بازم نیومدی یه جوری مدیونت شدم سنگ خیابون شدم راهی میدونت شدم اما بازم نیومدی تو سختی آسونت شدم تو دردا درمونت شدم ناجیه پنهونت شدم اما بازم نیومدی کشته مژگونت شدم هلاک چشمونت شدم رفتم و قربونت شدم اما بازم نیومدی لباس و سامونت شدم سارق ایمونت شدم چشمای گریونت شدم اما بازم نیومدی حرف های نگفته کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدنها نهفته . کاش میدیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم مات و مبهم به زنجیر کشیده شده . داغی اشکهایم گرمی نگاهت را بر گونههایم حمل میکنند. دلم تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برای با تو بودن تنگ است . میدانی ... دلم برای حرف هایت٬ درددل هایت٬ برای نوازشهایت ... دلم بدجوری برایت تنگ شده ... اشتیاقی تلخ تمام وجودم را در بر گرفته زندگی يه فرصت دوباره نيست زندگی ابر کبود و پاره نيست زندگی فکر گل اقاقيه هنوزم هست و هنوزم باقيه چه سخته تو زمستون با غريبی آشنا شی يا اينکه وقتی بهار شد يه جوری ازش جدا شی چه سخته بی بهونه ميوه های کالو چيدن به خدا کم قصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن چه سخته اون کسی که می گفت واسه چشات می ميره بره و ديگه سراغی از تو و نگات نگيره من به دنبال اتاقي خالي روزها مي گردم تا از اينجا بروم ، من به دنبال اتاقي خالي كه از دل پنجره اش عطر گل بوته ي شبنم زده اي مي گذرد كه از دل پنجره اش ناله و سوز ، ني غم زده اي مي گذرد روزهاست مي گردم تا از اينجا بروم ، من به دنبال گليمي ساده ، سقفي از چوب و حصير، سردري افتاده من به دنبال هواي خنك آزادي و دري ، پنجره اي باز به يك آبادي روزهاست كه مي گردم تا از اينجا بروم ، من به دنبال هوايي نه چنين آلوده ، روزگاري نه چنين افسرده ، روزهايي نه چنين پژمرده ، روزها مي گردم تا از اينجا بروم ، من به دنبال اتاقي خالي روزها مي گردم كه از سركوچه ي آن جوي آبي ، چشمه اي مي گذرد كه مرا عصر به عصر به تماشا ببرد كاش كه پير زني صاحب يك بز پير ،با دوتا مرغ و خروس و سگي بازي گوش ، كاش همسايه ي ديوار به ديوار اتاقم باشد ، كاش كه توي حياطش باشد دو سه تايي از درختان بلند ، چندتايي نارنج و چناري كه كلاغي هر روز به سراغش برود و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره را باز كنم. وقتشه خودتو نشون بدی
|
جماعت باحالان دنيا
نوشته هاي پيشين
مهر 1385
دوستان خوب من
لينكستان
سيستم صوتي خفن تصادف خفن پليس خفن Online OR Offline |